خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 شهریور 1390 توسط محمد طهماسبی

متن وصیت نامه شهید باكری

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

یا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین

یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی

یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!

و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا!

چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانیم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.

یا رب! العفو .

خدایا! نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی.

ای وای كه سیه روی خواهم بود.

خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!

هیهات كه نفهمیدم!

یا اباعبدالله شفاعت.

آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه كنم كه تهیدستم. خدایا! تو قبولم كن!

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر كفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.

عزیزانم

اگر شبانه روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز كم است. آگاه باشیم كه سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.

ای عاشقان اباعبدالله!

بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛

بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نماییم تا بلكه قدری از تكلیف خود را شكرگزاری به جا آورده باشیم.

وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل؛ بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید. پشتیبان و از ته قلب، مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار، بیامرزد.

خدایا

مرا پاكیزه بپذیر.

مهدی باكری

 




طبقه بندی: وصیت نامه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 شهریور 1390 توسط محمد طهماسبی

بسم رب الشهدا والصدیقین

انشاء الله عروسی دخترعمو

زمان جنگ  برادری ازمازندران می خواست اعزام شود مادرش هی     می گفت نه نه کی برمیگردی؟ یک نگاهی کرد سرسفره وگفت انشاء الله عروسی دخترعمو. دخترعمویش هشت ساله بود. همه خندیدند این هم رفت و شهید شد و جسدش برنگشت. مفقودالاثر یک سال،دوسال،سه سال،...تا سال هشتم که گفتند بدنش پیدا شده،یک مشت استخوان را آوردند وتحویل مادر دادند. مادرنشست کنار این بدن حالا امشب چه شبی است! شب عروسی دخترعمویش.عروسی بهم خورد،دخترعمو یک گوشه نشسته و در دلش گفت:حالا یک مشت استخوان چه وقت آمدنش بود حالا فردا می آمد،اما به کسی نگفت. یک وقت خوابش برد دچارکابوس شد دید افتاده در یک منجلابی وفرو می رود وهرچه می خواهد داد بزند صدایش در نمی آید و بیشتر فرو می رود. دستش بیرون مانده بود بسیار دلش شکست،خدایا یعنی هیچ کس نیست که به داد من برسد من نمی خواهم بمیرم.

یک وقت دست غیبی آمد این دختر را بیرون کشید و یک گوشه گذاشت.

گفت: خدایا این دست چه بود،ازکجا آمد و دراین تاریکی دیجورظلمات دنیا من را نجات داد.

صدای غریبی گفت: دخترعمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد.

عشق یعنی استخوان ویک پلاک

عشق یعنی سینه های چاک چاک




طبقه بندی: کرامات شهدا، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 شهریور 1390 توسط محمد طهماسبی

سیزده موذن ناآشنا



ادامه مطلب
طبقه بندی: کرامات شهدا، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ