خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 مهر 1390 توسط محمد طهماسبی

مادر شیطانها را دیدم

در انوار جزائری است که درسال قحطی در مسجدی واعظی روی منبر بود و

می گفت:کسی که بخواهدصدقه بدهد،هفتادشیطان بدستش می چسبند ونمی گذارند بدهد.

مومنی پای منبر،این سخنان را شنید تعجب کنان به رفقایش گفت:صدقه دادن که این چیز ها را ندارد،اینک من مقداری گندم دارم می روم و برای فقرا به مسجد می آورم و ازجایش بلند شد و رفت.

وقتی که به خانه رسید وزنش ازنیتش آگاه شد،شروع به سرزنش او کرد که دراین سال قحطی،رعایت زن و بچه خودت را نمی کنی؟شایدقحطی طولانی شد،آن وقت ما ازگرسنگی بمیریم!وچه وچه،خلاصه به قدری اورا وسوسه کرد که آن مرد مومن دست خالی به مسجد نزد رفقا برگشت.

از او پرسیدند چه شد؟دیدی هفتادشیطانک به دستت چسبیدن و نگذاشتند.

پاسخ داد:من شیطانها را ندیدم لیکن مادرشان را دیدم که نگذاشت.(1)

___________________________________________________________________________

1-استعاذه،ص40                                             




طبقه بندی: داستان های عبرت انگیز، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic