تبلیغات
خاکیان افلاکی - داستان
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 مهر 1390 توسط محمد طهماسبی

لحظه سرنوشت ساز

یكی از منبری های معروف نقل می كرد:یكی از دوستان متدین من گفت زمانی یكی از دوستان همكارمن سخت مریض شده بود،رفتیم بالای سرش چون مستحب است درحال احتضاربه میت تلقین به یگانگی خدای متعال،شهادت به رسالت حضرت رسول(ص)و ائمه اطهار(ع)داده شود من هم شروع کردم به القاء شهادت دیدم این فرد به یک لوستر خوانه اش خیره شده و هیچ نمی گوید دوباره تکرار کردم،باز چیزی نگفت فقط با یک نگاه اعجاب انگیزی به لوستر نگاه می کرد و...

خلاصه این فرد نمرد،روزی نزدش آمدم و گفتم فلانی آن روز حرف های ما را می شنیدی و چیزی نمی گفتی؟

گفت:آری می شنیدم ولی فردی یک سنگ بزرگ آورده بود می گفت اگر بگوئی لوستر را می شکنم.

چون من به آن خیلی علاقه داشتم نمی گفتم.(2)

 

پرادعاءرسوا می شود

یک نفربود می گفت درهرعلمی استادم،مخصوصا علم طب.ازجمله حرف هایش این بودکه می گفت:از روی موازین طبی که مواظب مزاج و حال

خودم هستم تا چهل سال دیگر زنده و سالم می مانم و در آنوقت شصت ساله بود.

فردایش هنگام ظهر ماست و خیار می خورد(البته این مومن بی دندان هم بود)دلش درد می گیرد عوض اینکه بفهمد از سردی است این طور

تشخیص داد که چون ماست دارای جهت ضد صفرا است و صفرای من غالب و ماست در دفع آن ضعیف بود شیشه ی آبلیمو را سر می

کشد تا به نظر خودش تعادل مزاجش برقرار گردد،همینقدر بدانید که عصر همان روز جنازه اش را بیرون می برند(1).

________________________________________________ 1- استعاذه،ص122                                   2- سیمای معاد،ص159




طبقه بندی: داستان های عبرت انگیز، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ