خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مهر 1390 توسط محمد طهماسبی

آقای شهردار!

باران تازه قطع شده بود. مهدی از پنجره ی اتاقش به خیابان نگاه می کرد. جوی ها لبریز شده و آب در خیابان و کوچه های مجاور سرازیر شده بود. مهدی پشت میز نشست. پرونده ای را که مطالعه می کرد،بست. در اتاق به صدا درآمد و نورالله وارد اتاق شد. هول کرده بود. مهدی بلند شد و گفت:((چه شده، نورالله؟))

نور الله پیشانی اش را پانسمان کرده بود با هول و ولا گفت:((سیل آمده،آقا مهدی...سیل))

مهدی سریع گوشی تلفن را برداشت.

چند دقیقه بعد،گروههای امداد به سرپرستی مهدی به سوی محله مستضعف نشینی که گرفتار سیل شده بود،راهی شدند.

تمامی محله را آب گرفته بود.حجم آب لحظه به لحظه بیشتر می شد.مردم،هراسان و با شتاب به کمک مردمی که خانه و زندگی شان اسیر آب شده بود،می آمدند.آب در بیشتر نقاط تا کمر مردم بالا آمده بود.سقف چند خانه فرو ریخته بود و تیرکهای چوبی بیرون زده بود.گل و لای و فشار شدید آب گروههای امدادی را اذیت می کرد.

مهدی،پر جنب و جوش به این سو و آن سو می رفت و به امداد گرها دستور می داد.چند رشته طناب از این طرف تا آن طرف خیابان کشیده شد.مهدی و چند نفر دیگر طناب را گرفتند و در حالی که فشار آب می خواست آنها را ببرد،به سوی دیگر خیابان رفتند.چند زن و کودک روی بامی رفته بودند و هوار می کشیدند نیرو های امدادی با سعی و تقلا به کمک سیل زدگان که وسایل ناچیز خانه شان را از زیر گل و لای بیرون می کشیدند،شتافتند.

مهدی به خانه ای رسید که پیرزنی در حیاطش فریاد می کشید.مهدی در را هل داد.آب تا بالای زانوانش رسیده بود.پیرزن به سر و صورتش می زد.مهدی گفت:((چه شده مادر؟کسی زیر آوار مانده؟))

پیر زن که انگار جانی تازه گرفته بود،با گریه و زاری گفت:((قربانت بروم پسرم... خانه و زندگی ام زیر آب مانده... کمکم کن.))

چند نفر به کمک مهدی آمدند.آنها وسایل خانه را با زحمت بیرون می کشیدند و روی بام و گوشه ی حیاط می گذاشتند.پیرزن گفت:((جهیزیه ی دخترم توی زیر زمین مانده. با بدبختی جمع کردمش)).

مهدی رو به احمد و هاشم که به کمک آمده بودند،گفت:((یالله،جلوی در خانه سد درست کنید... زود باشید)).

احمد وهاشم،سدی از خاک جلوی در خانه درست کردند راه آب بسته شد مهدی به کوچه دوید. وانت آتش نشانی را پیدا کرد و به طرف خانه پیرزن آورد چند لحظه بعد،شلنگ پمپ در زیر زمین فرو رفت و آب مکیده شد.پمپ کار می کرد وآب زیر زمین لحظه به لحظه کم می شد مهدی غرق گل و لای بود. پیرزن گفت:((خیر ببینی پسرم...یکی مثل تو کمکم می کند...آن وقت،شهردار ذلیل شده از صبح تا به حالا پیدایش نیست مگر دستم بهش نرسد...)).

مهدی،فرش خیس و سنگین شده را با زحمت به حیاط آورد.

- اگر دستم به شهردار برسد حقش را کف دستش می گذارم.

چند ساعت بعد،جلوی سیل گرفته شد.مهدی،پمپ را خاموش کرد.پیرزن هنوز دعایش می کرد.

گروه های امدادی،پتو و پوشاک و غذا بین سیل زده ها تقسیم می کردند مهدی رو به پیرزن گفت:((خب مادر جان،با من امری ندارید؟))

پیرزن با گریه دست به آسمان بلند کرد و گفت:((پسرم انشاالله خیر از جوانیت ببینی.برو پسرم،دست علی به همراهت.خدا از تو راضی باشد.خدا بگویم این شهردار را چه کند.کاش یک جو ازغیرت و مردانگی تو ر ا داشت؟))

مهدی از خانه بیرون رفت پیرزن همچنان او را دعا و شهردار را نفرین می کرد!

شادی ارواح طیبه ی شهدا صلوات

 




طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic