تبلیغات
خاکیان افلاکی - انشا الله عروسی دختر عمو
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 شهریور 1390 توسط محمد طهماسبی

بسم رب الشهدا والصدیقین

انشاء الله عروسی دخترعمو

زمان جنگ  برادری ازمازندران می خواست اعزام شود مادرش هی     می گفت نه نه کی برمیگردی؟ یک نگاهی کرد سرسفره وگفت انشاء الله عروسی دخترعمو. دخترعمویش هشت ساله بود. همه خندیدند این هم رفت و شهید شد و جسدش برنگشت. مفقودالاثر یک سال،دوسال،سه سال،...تا سال هشتم که گفتند بدنش پیدا شده،یک مشت استخوان را آوردند وتحویل مادر دادند. مادرنشست کنار این بدن حالا امشب چه شبی است! شب عروسی دخترعمویش.عروسی بهم خورد،دخترعمو یک گوشه نشسته و در دلش گفت:حالا یک مشت استخوان چه وقت آمدنش بود حالا فردا می آمد،اما به کسی نگفت. یک وقت خوابش برد دچارکابوس شد دید افتاده در یک منجلابی وفرو می رود وهرچه می خواهد داد بزند صدایش در نمی آید و بیشتر فرو می رود. دستش بیرون مانده بود بسیار دلش شکست،خدایا یعنی هیچ کس نیست که به داد من برسد من نمی خواهم بمیرم.

یک وقت دست غیبی آمد این دختر را بیرون کشید و یک گوشه گذاشت.

گفت: خدایا این دست چه بود،ازکجا آمد و دراین تاریکی دیجورظلمات دنیا من را نجات داد.

صدای غریبی گفت: دخترعمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد.

عشق یعنی استخوان ویک پلاک

عشق یعنی سینه های چاک چاک




طبقه بندی: کرامات شهدا، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ