تبلیغات
خاکیان افلاکی - شهید رمضان
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مهر 1390 توسط محمد طهماسبی
شهید رمضان

شهید رمضان!

برادر بزرگتر گفت: علی اینهمه جبهه بودی بس نیست!

می دانی مادر چقدر انتظار کشید تا برگردی.

علی جواب داد،باید بروم.من نمی توانم بمانم.

چند روز بعد دخترم آمد. گفت: مادر،علی رفته!

گفتم: بدون خداحافظی با من،نمی ره...

رفتم دم در،کیفش را روی دوشش انداخته بود و روی پله ها ایستاده بود.کمی آجیل توی کیفش گذاشتم.اشک در چشمانم حلقه زد.هنوز بالای پله ها ایستاده بود.سریع به اتاق برگشتم تا اشک مادرانه ام ، مانع رفتنش نشود و مرددش نکند.وفتی از اتاق بیرون آمدم رفته بود.

...رفت و پانزده ماه از او بی خبر ماندیم.یقین پیدا کردیم علی ما هم جزو شهدای عملیات رمضان است.برایش مراسم ختم گرفتیم بی اینکه نشانی از پیکرش داشته باشیم.همان شب های مراسم علی بود که خوابش را دیدم.کنار حوض نشسته بود.

گفتم: علی!نمرده ای؟

گفت: نه مادر! می بینی که زنده ام!

گفتم: پس چرا اینجا نشسته ای؟

گفت: آخه توی باتلاق افتاده بودم،آمدم اینجا دست و پایم را بشویم... سالها گذشت.سالها انتظار.

ماه رمضان بود.سالگرد عملیات رمضان و سالگرد علی. سیزده سال از آن روز گذشته بود.خبر رسید،بیایید پیکر علی در تفحص باتلاقهای جنوب،بدست آمده است!

مادر شهیدعلی هوشیار

برگرفته از کتاب کرامات شهدا




طبقه بندی: کرامات شهدا، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ