تبلیغات
خاکیان افلاکی - خرمشهر؛ كو جهان ‌آرا؟(3)
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط محمد طهماسبی
گفت و گو با صغرا اكبرنژادهمسر سردار شهیدسید محمد جهان‌آرا (3)

درست است! ولی مرگ و زندگی برای محمد یكسان بود. یكی از دوستانش تعریف میكرد؛ جلسهای داشتیم و جهانآرا مشغول صحبت بود. همان موقع تیراندازی شروع شد و گلولهای از كنار گوش محمد رد شد. او هیچ عكسالعملی نشان نداد. فقط كمی خود را جا به جا كرد و صحبتش را ادامه داد.

جهانآرا و همرزمانش با دست خالی جنگیدند. بنیصدر به تماسهای آنان توجهی نمیكرد. بنیصدر پیغام داده بود ما بروید جلو؛ ما با یك حركت گازانبری خرمشهر را آزاد خواهیم كرد! توهماتی بود كه در سر داشت. میخواست بچههای خرمشهر را دست به سر كند. وقتی جهانآرا به تهران آمد و به دیدار حضرت امام رفت، مسائل را گفت. شهید رجایی كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهانآرا بگویم بنیصدر تجهیزات نخواهد داد، با این كه امام تاكید كرده بود كه بفرستید؛ تجهیزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگید. بنیصدر در حضور امام قول داده بود تدارك كند. حتی امام بنیصدر را به خاطر این موضوع بازخواست كرده بودند. اعتقاد جهانآرا به عنوان یك فرمانده نظامی و یارانش این بود كه باید بایستند و مقاومت كنند هر چند كمكی به آنان نشود.

میدانیم كه یكی از برادران شهید جهانآرا مفقودالاثر است.

بله! ایشان در همان روزها اول جنگ وقتی به خرمشهر میآمد به دست عراقیها اسیر شد. ایشان فرهنگی بود. آمده بود تهران تا خانوادهاش را مستقر كند كه در بازگشت، عراقیها سرنشینان اتوبوسی كه ایشان مسافر آن بود به اسارت میبرند. البته عراقیها تعدادی از زنان را آزاد میكنند ولی مردها را میبرند. همان روزها، خبرهایی از او آمد. چون با نام مستعار خودش را معرفی كرده بود. حتی صحبت هم كرد، اما دیگر خبری نیامد و تا به امروز مفقودالاثر است.

شهید جهانآرا درباره شهادت هم با شما صحبت كرده بود؟

بله! محمد یك روز از من پرسید:«اگر شهید شوم چطور برخورد میكنی؟» من هم یك جواب داشتم: «چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را میدهد.»

همان چیزی كه از خالق خودمان انتظار داریم به من عطا كرد. همان صبر را.

از آخرین روزها هم بگویید.

قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرشان با من تماس گرفتند كه محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. همان جایی كه قرار بود هواپیما بنشیند. مسؤولین آنجا به من نگفتند كه این هواپیما كی خواهد نشست. در همین گیر و دار شنیدیم هواپیما سقوط كرده است. پدرشان به دنبال یافتن محمد بود. بالاخره محمد را در پزشك قانونی پیدا میكند. به من اطلاع دادند. رفتم پزشكی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عكسها را نشان میدادند. من عكس محمد را دیدم. با این كه صورتش تغییر كرده بود، اما آرامش عجیب و خاصی در آن بود. همان آرامشی كه سالیان سال در انتظارش بود. با دیدن آن آرامش بود كه من هم آرام شدم. من به این آرامش اعتقاد دارم و آن را یكی از موهبتهای خدا میدانم كه به من هدیه كرده است.

آخرین دیدارتان را به یاد دارید؟

چطور به یاد نداشته باشم. یك ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. میدیدم موقع نماز قنوتهایش عوض شده. بیش از حد در قنوت میایستد. همین نشانه ها مرا به فكر برد كه شهادت محمد نزدیك است. در همان روزهای آخر برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود كه محمد را دیدم. موقع خداحافظی با حال عجیبی حمزه را بغل كرد. آن موقع حمزه كمتر از یك سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت كه گمان كردم دارد او را میبوید، با تمام وجود. انگار سیر نمیشد. بعد كنده شد و رفت. یك ماه بعد هم در پزشكی قانونی چشمم به عكسش افتاد. بعد از آن در مراسم هم توانستم جنازه اش را ببینم. هنوز بعد از گذشت این همه سال آرامش چهره اش برایم تازه است و این آرامش هنوز مرا سر پا نگه داشته و خواهد داشت.


زندگینامه

 

       شهید محمدعلی جهان آرا در سال 1333 در خرمشهر متولد شد. شهری زیبا با مردمی خونگرم و دوست داشتنی كه خاطره دلاوریهایشان برای همیشه در تاریخ كشور باقی خواهد ماند. نوجوان بود، حدودا سیزده ساله كه پایش به فعالیتهای دینی در مساجد و هیأتهای مذهبی باز شد. به مسجد میرفت، در كلاسهای آموزش و تفسیر قرآن شركت میكرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأتهای مذهبی بود. در تمام این كارها برادر بزرگش  «علی» مشوق و راهنمایش بود. یك سال بعد برادرش او را با یك گروه مبارز مخفی به نام «حزب الله خرمشهر» آشنا كرد و محمد بیدرنگ وارد آن شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب الله توسط عوامل ساواك شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند. محمد به همراه دیگر اعضای گروه در دادگاه نظامی محاكمه شد و به خاطر سن كمش او را به یك سال زندان محكوم كردند. سال بعد وقتی كه از زندان آزاد شد از او تعهد گرفتند و تهدیدش كردند كه اگر بار دیگر وارد فعالیتهای سیاسی شود به شدت با او برخورد خواهند كرد. اما این تعهد و این تهدید نتیجهای جز مخفی شدن فعالیت سیاسی او نداشت.

       در سال 1354 محمد دیپلمش را گرفت، در كنكور دانشگاه قبول شد و برای ادامه تحصیل راهی مدرسه عالی بازرگانی تبریز شد. در دانشگاه فعالیتهای سیاسی او همچنان ادامه داشت. او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه عالی بازرگانی را پایهگذاری كرد. اعلامیههای انقلابی و جزوهها و بیانیههای ضدرژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع میشد.

       در سال 1355 محمد به عضویت گروه «منصورون» كه یك گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود، پیوست. از جمله فعالیتهایش در این گروه حمل مقداری اسلحه از تهران به اهواز در سال 1356 بود كه علیرغم باخبر شدن ساواك از این كار آن را با زیركی و مهارت انجام داد و نگذاشت كه اسلحهها به دست مامورین ساواك بیفتد.

       از آن پس محمد فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه مبارزه مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه كنند گسترش داد. شهر به شهر میرفت و با انقلابیون ارتباط برقرار میكرد. گاهی در اهواز بود، گاهی در تهران، گاهی در كاشان بود و گاهی در قم. همزمان با اوجگیری فعالیت او برادرش علی در درگیری با نیروهای ساواك به شهادت رسید. این اتفاق او را در ادامه مسیری كه در پیش گرفته بود مصممتر میكرد.

       وقتی كه تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 بالا گرفت محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریكی و مسلحانه به حركت مردم یاری میرساند. در یكی از روزهای پاییز سال 57 هنگامی كه نیروهای نظامی به سمت مردم تظاهر كننده اهواز تیراندازی میكردند،محمد و دوستانش وارد عمل شدند و طی یك درگیری سنگین نیروهای نظامی را مجبور به عقبنشینی و فرار كردند.

       بعد از پیروزی انقلاب اسلامی محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر برگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهی تشكیل دادند به نام كانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر. هدف این كانون حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود كه از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان به آن میشد.

       در سال 1358 محمد ازدواج كرد. همسر او خانم صغرا اكبرنژاد است كه سالها علیه رژیم شاه جنگیده و در زندان با خاله محمد آشنا شده بود. خاله محمد زمینه آشنایی این دو را فراهم كرد. آنها مدتها با یكدیگر مراوده و همكاری انقلابی داشتند و سرانجام در سال 58 محمد به دختر جوان همرزمش پیشنهاد ازدواج داد و او پذیرفت. ازدواجشان چون دیگر همردیفان آنها در نهایت سادگی برگزار شد. و آنها زندگی صمیمانهای را آغاز كردند. آن روزها محمد سخت درگیر مسؤولیتهایی بود كه بعد از انقلاب بر شانهاش گذاشته شده بود. او فرماندهی سپاه خرمشهر را بر عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایهگذاری كرد. علاقه او به عمران و آبادانی و نجات مردم خرمشهر از محرومیت به حدی بود كه در سپاه هم یك «واحد عمرانی» راهاندازی كرد.

       مدتی بعد جنگ چون مهمانی ناخوانده از راه رسید و رنگی دیگر به همه چیز داد. نیروهای ارتش عراق در تجاوزی همه جانبه خرمشهر را به محاصره درآوردند. جهانآرا و نیروهای سپاه دوش به دوش سایر مردم خرمشهر دلیرانه از شهر دفاع كردند و دشمنی را كه رویای فتح بیست و چهار ساعته خوزستان در سر داشت 45 روز پشت دروازههای شهر نگاه داشتند. اما این گروه جان بر كف بیسلاح از هیچ سو تقویت نمیشد. تماسهای مكرر جهانآرا با جانشین فرمانده كل قوا(بنیصدر) برای گرفتن كمك به جایی نرسید. انتظار برای رسید قوای كمكی از دقیقه و ساعت گذشت و به روز و هفته رسید. مدافعین خرمشهر یك به یك بر خاك افتادند و سرانجام دشمن از روی انبوه جنازه ها گذشت و شهر را به تصرف درآورد. جهانآرا و قلیلی از یارانش كه عقب كشیده بودند خود را برای نبردی مجدد آماده میكردند.

       عزل بنیصدر از فرماندهی كل قوا جان تازهای به جبهه ها داد. نیروهای سپاه، ارتش و بسیج یك دل و متحد شدند و به دشمن یورش آوردند. اولین گام آنها شكستن محاصره آبادان بود كه چون خرمشهر در آستانه سقوط قرار داشت. این پیروزی بزرگ روحیه نیروهای خودی را به شدت تقویت كرد. و امید بیرون راندن دشمن از خانه را در دلها نشاند. و این در مهرماه سال 1360 روی داد.

       به دنبال این پیروزی بزرگ در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان ارتش و سپاه راهی تهران شدند تا گزارش عملكرد شجاعانه نیروهای خود را به امام خمینی (ره) رهبر انقلاب تقدیم كنند.

       در میانه راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط كرد. با سقوط هواپیما، جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند و روحشان كه میل جهان خاكی نداشت دوباره راه آسمان را پیش گرفت.




طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ