تبلیغات
خاکیان افلاکی - خرمشهر؛ كو جهان ‌آرا؟(2)
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط محمد طهماسبی
گفت و گو با صغرا اكبرنژادهمسر سردار شهیدسید محمد جهان‌آرا (2)

مساله خلق عرب در خرمشهر برای انقلاب مشكل آفرین بود. محمد چگونه با این مشكل بزرگ برخورد میكرد؟

داستان خلق عرب از قبل وجود داشت. از سال 1358 به بعد بیشتر شیوخ عرب از خرمشهر رفتند، اما كنسولگری عراق وجود داشت و تحركات زیركانهای میكرد. برنامه عراقیها این بود كه به تشكیلات خلق عرب قدرت بدهند و آنان را علیه انقلاب تحریك كنند و حتی دعوت به قیام. جهانآرا هم با خبر بود.

چون بومی بود و با فرهنگ و منش عربها آشنایی داشت، با آنان صبور بود و با شكیبایی برخورد میكرد. بسیاری از عربهای خرمشهر هم قبولش داشتند. تا آن حد كه اطلاعات نظامی لازم را به او میرساندند. محمد هم سعی میكرد تعدادی از عربهای خرمشهری را وارد سپاه كند. این در حالی بود كه كسی به آنان اعتماد نداشت.

بچه های سپاه از كنسولگری عراق در خرمشهر مدارك موثقی به دست آورده بودند كه نشان میداد به طور جدی در امور انقلاب ایران بخصوص جنوب و خرمشهر دخالت دارد. از آن روز به بعد كنسولگری را تعطیل كردند. در كنار این اسناد، ارتباط خوب محمد با عربها و خانوادههاشان او را در متن پارهای از جریانها قرار میداد و مجموعه این اخبار دخالتهای عراق را آشكارتر و دست این همسایه نانجیب را بیشتر رو میكرد.

آنان حتی یك بار شایعه كردند جهانآرا ترور شده است. آن روز محمد كسالت داشت و زودتر از همیشه به خانه آمد. بیسیم به همراه نداشت. تشویش عجیبی در سطح سپاه خرمشهر پیدا شد. تصمیمشان این بود كه دامنه شایعه را به جاهای دیگر هم بكشند، اما بچه های سپاه پس از آمدن به خانه ما و باخبر شدن از وضع محمد، خیالشان راحت شد. تفرقهاندازی یكی از كارهای اعراب منطقه بود. سعهصدر جهانآرا و رابطه عاطفیاش با عرب زبانها باعث شده بود بسیاری از آنان جذب شوند. در همان تظاهراتی كه گفتم جهانآرا در خرمشهر سازماندهی كرد بسیاری از شركت كنندگان، اعراب بودند. و یكی از شعارهایی كه میدادند، «لعن علی البعث» بود.

خانم اكبرنژاد! نام خرمشهر و جهانآرا به هم گره خورده است.

پیوند جهانآرا و خرمشهر به نظر من به علت علاقه زیادی بود كه محمد به خرمشهر داشت. جهانآرا میگفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شدهاند. به آنها كمكی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهانآرا میگفت: من بعضی از شبها جسد بچههای خرمشهر را میبینم كه توسط سگها تكهپاره میشود، ولی ما نمیتوانیم از سنگرها و پناهگاهها خارج شویم و این جنازهها را نجات دهیم. شب و روز جهانآرا خرمشهر بود. از روزی كه عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ كرد. یك بار كه با «حمزه» پسرم به خرمشهر رفته بودیم و حمزه هم چهار ماهه بود، محمد برای این كه بچههای خرمشهر را دلداری بدهد و به همه آنانی كه از راه دور و نزدیك برای دفاع از خرمشهر آمده بودند بگوید من با شما هستم، حمزه را به خط اول برد. بعدا به من گفت: وجود حمزه چه امیدی در دل بچههای خط به وجود آورده بود!

از رابطه عاطفی محمد و بچههای سپاه زیاد شنیدهایم. شما هم بگویید.

یك بار محمد میگفت: شبی را برای خودم كشیك گذاشته بودم. یكی از بچه های سپاه هم كه از شهر دیگری آمده بود، با من نگهبانی میداد. ما هر دو كنار هم بودیم. این سپاهی مرا نمیشناخت. سر حرف را باز كرد و گفت كه فرمانده سپاه الان توی خانهاش خوابیده است و ما را در این موقعیت خطرناك به حال خودمان رها كرده. بعد از چند روز اتفاقا همدیگر را دیدیم. آن موقع بود كه مرا شناخت و چقدر شرمنده شد كه آن شب آن طور قضاوت كرده بود.

باز هم از زندگی مشتركتان بگویید.

ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی كردیم. در این مدت هر لحظهاش برایم خاطرهای است و یادی كه در ذهنم جای عمیقی دارد. یكی از یادهای ماندگار كه به خصوصیات ایشان مربوط میشود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود كه روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است. اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امكان نداشت آنها را فراموش كند؛ حتی اگر من در تهران بودم. این یادكردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامهای مینوشت و از این روزها یاد میكرد. در این نامه ها مسؤولیت من و خودش را مینوشت. نامهای نبود كه بنویسد و از امام یادی نكند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگیمان را یادآور میشد. همه این نامهها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار كه آنها را میخوانم میبینم چطور این جوان بیستو پنجساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیهای كه در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند.

از علاقه ایشان به امام چه یادی دارید؟

این علاقه قابل توصیف نیست. یادم هست یك روز صبح محمد گفت: «دیشب خواب دیدم در یك محیط رزمی هستم و حضرت امام هم آنجا هستند و من دارم در برابر حملات دشمن از حضرت امام دفاع میكنم.» آن روز صبح با ذوق و شوق عجیبی میپرسید: «واقعا من در حال دفاع از امام هستم و دارم از ایشان دفاع میكنم؟»

این خواب امید بزرگی در وجودش پدید آورده بود.

از بچههای خرمشهر درباره تواضع و فروتنی جهانآرا زیاد شنیدهایم. شما هم نكتهای بگویید.

درست است. محمد متواضع بود. خودش را نمیدید. آنچه میدید انقلاب و امام بود. یادم هست یك بار شهید بهشتی به خرمشهر تشریف آورده بودند. محمد معاون خودش را به عنوان راهنما همراه شهید بهشتی كرده بود؛ نه به خاطر اینكه خودش مایل نبود، اتفاقا عشق عجیبی هم به شهید بهشتی داشت. ایشان با این كار میخواست به بچههای دیگر سپاه كه دلشان میخواست كنار شهید بهشتی باشند، ولی نمیتوانستند پاسخی بدهد. بالاخره شهید بهشتی گفته بودند: «ما این فرمانده شما را نباید ببینیم؟» وقتی محمد به دیدن ایشان میآید میگوید: «من احساس كردم هر كدام از بچههای سپاه خرمشهر، خودشان یك فرمانده هستند و نقش اساسی در تشكیل سپاه دارند.»

محمد از قدرت طلبی به دور بود.

خانم اكبرنژاد اولین فرزندتان كی به دنیا آمد؟

پسرم «حمزه» دهم مهرماه سال پنجاه و نه به دنیا آمد. آن روزها جنگ شروع شده بود. در همین روزها بود كه محمد به بیمارستان تلفن كرد تا از احوال من و فرزندمان خبر بگیرد. میدانست در چنین روزی فرزندمان به دنیا خواهد آمد. وقتی خبر تولد بچه را شنید خیلی خوشحال شد. از او پرسیدم: «اوضاع جنگ چطور است؟» محمد با خنده گفت: «عراقیها تا راهآهن رسیدهاند.» و بعد خداحافظی كرد. بعدها از بچههای سپاه خرمشهر شنیدم كه وقتی محمد گوشی را میگذارد به آنان میگوید: « من پدر شدم!» و بچه های سپاه در آن شرایط سخت و تلخ به خاطر پدر شدن محمد شادی میكنند.

محمد در آن بحبوبحه جنگ تا سی و پنج روز به دیدن ما نیامد. در كوران جنگ بود و شب و روز نداشت. خرمشهر بدجوری تهدید شده بود. بالاخره یك روز آمد. بعد از ظهر بود كه رسید خانه. فكر كردم تازه از خرمشهر رسیده است. ولی از حرفهایش متوجه شدم كه صبح رسیدهاند و ابتدا رفتهاند خدمت امام تا اوضاع جنگ و وضعیت بحرانی خرمشهر را به عرض ایشان برسانند. محمد نسبت به خانوادهاش خیلی احساس مسؤولیت میكرد ولی همه اینها در برابر كارش كوچك بود.

حمزه نام جاودانهای در فرهنگ ما است. این نام چگونه انتخاب شد؟

ما از قبل توافق كرده بودیم اگر فرزندمان پسر باشد نامش را «حمزه» بگذاریم. محمد فرزند دوممان را ندید. قبل از این كه «محمدسلمان» به دنیا بیاید مطمئن بودم كه محمد او را نخواهد دید. خواب دیده بودم كه او شهید خواهد شد، اما به او نگفته بودم. حتی وقتی این موضوع را با مادر و خواهرم در میان گذاشتم، آنان هم باورشان نشد. خواهرم گفت: «چرا این حرف را میزنی؟»

آیا میخواهید خوابتان را برای ما بگویید؟

اجازه دهید در این مورد حرفی نزنم!

محمدسلمان كی به دنیا آمد؟

یك ماه پس از شهادت محمد، پسر دوم ما به دنیا آمد. هشت روزه بود كه مراسم چهلم پدرش برگزار شد. درباره اسم پسر دوم هم به توافق رسیده بودیم نامش سلمان باشد.

بعد از شهادت، طبیعی بود كه من و خانوادهاس بخواهیم نام پسر دوم خود را محمد بگذاریم. همان روزها در خواب دیدم عدهای خانم آمدهاند به اتاقی كه من بستری هستم و میخواهند اتاق را پاك كنند. خانمی آمدند كه میدانستم حضرت زینب سلامالله علیها هستند. به دنبال ایشان محمد هم آمد. محمد مؤدبانه ایستاده بود. من در آن لحظه سؤالهایی از حضرتشان كردم. یك سؤال درباره جنگ بود كه ایشان خندیدند و با دست زدند پشت محمد و فرمودند: «ما پیروز هستیم و این شهدا هم در جبهه هستند.» بعد درباره حضرت امام سؤال كردم كه آیا امام خمینی ما بر حق است؟ نمیدانم چرا این را پرسیدم. حضرت باز خندیدند و گفتند: «بله!»

بعد درباره اسم پسرم به محمد صحبت كردم و گفتم:«میخواهیم نامش را محمد بگذاریم.» خیلی ناراحت شد؛ آن قدر كه سرش را پایین انداخت. وقتی پرسیدم:«سلمان؟» خندید و با سر تأیید كرد. حرفهای دیگر هم زده شد. از خواب كه بیدار شدم خواب را برای كسی تعریف نكردم. اما از دلم گذشت كه اگر این خواب درست است، اسم بچه به كس دیگری هم تلفیق شود. اتفاقا یكی از عمههای بچهها خواب دید كه صدایی به او میگوید: نام بچه «سلمان محمدی» است. پس از این خواب برایم محرز شد و اسم پسر دومم را «محمدسلمان» گذاشتم.

شما در خرمشهر ماندید؟

قبل از این كه جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب كشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود. بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام میرفتم خرمشهر و چند هفتهای میماندم. با حمزه هم میرفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامهریزی كرده بود در خرمشهر بمانیم ولی با شهادتش نشد!

خانم اكبرنژاد حالا چه كار میكنید؟

وقتی با محمد ازدواج كردم، فقط چند واحد از درسم مانده بود كه آن را هم تمام كردم. در حال حاضر مشغول تدریس هستم. میخواستم تحصیلاتم را ادامه دهم ولی مشغله بچهها اجازه نداد. خواندن علوم پایه پزشكی را در دانشگاه امام حسین برای مقطع كارشناسی ارشد شروع كردم اما فرصت ادامه نیافتم. بچهها بزرگ شدهاند. حمزه باید امسال كنكور بدهد. نیاز بود وقت بیشتری برای او و دیگر فرزندانم صرف كنم. من سال 1368 با یكی از دوستان نزدیك محمد ازدواج كردم. آقای محمد فروزنده! من ایشان را ندیده بودم، اما بچهها نیاز داشتند با كسی برخورد كنند كه الگویشان باشد و خوشبختانه در این مدت آقای فروزنده نقش یك پدر وارسته و ادامه دهنده راه جهانآرا را برای بچهها داشتهاند.

ارتباط بچهها با جهانآرا چطور است؟

ما شاید جزو معدود خانوادههایی باشیم كه اگر دوستانمان از ما بیخبر باشند، میدانند كه موقع تحویل سال كجا هستیم: بر سر مزار شهید جهانآرا. به لطف خدا نه تنها مساله شهادت در خانواده ما كم رنگ نشده بلكه بیشتر از گذشته خودشس را نشان میدهد. بعد از شهادت محمد همه وسایل او را در یك چمدان نگه داشتهام. عكسها، لباسها، حتی مسواك و… بعضی میگفتند: برای چی اینها را نگه میداری، حالا كه بچهها بزرگ شدهاند، هر چند وقت یك بار این چمدان را باز میكنم؛ محمد برای بچهها زنده میشود. هر كدام تكهای از این یادگاریهای عزیز را برمیدارند؛ یكی بلوز، یكی شلوار. پسر سوم من چنان رابطهای با جهانآرا دارد كه سال گذشته در سالگرد شهادت محمد به معلمش گفته بود: «امروز، روز شهادت پدرم است!» معلم به من گفت: «من تعجب كردم. چون فرزند شهید در چنین سنی نداریم.» شاید باور این مساله سخت باشد كه پسر كوچكم جهانآرا را به عنوان پدر، واقعیتر میبیند تاآقای فروزنده را. او اصالت وجود جهانآرا را كه نیست، بیشتر قبول دارد تا وجود پدرش را كه هست و میبیندش. این لطف خداست كه یاد و نام جهانآرا در زندگی ما با غم و اندوه همراه نیست. حدود یك ماه پیش كه پدر و مادر جهانآرا به خانه ما آمده بودند، صحبت همین مسائل بود. موقع رفتنشان از پسرم خواستم چمدان محمد را بیاورد. از محمد چیزی به یادبود نداشتند. چمدان را باز كردم. در نگاه مهربانشان خواندم كه برایشان عجیب است كه این وسایل وجود دارد و آنان ندیدهاند. مادر جهانآرا یكی از بلوزهای محمد را به یادگار برداشت.

یكی از ابعاد شخصیتی شهید جهانآرا فرماندهی نظامی او در جنگ بود. فرمانده نظامی از خطر به دور نیست. (ادامه دارد)




طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ