تبلیغات
خاکیان افلاکی - خرمشهر؛ كو جهان ‌آرا؟
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط محمد طهماسبی

گفت و گو با صغرا اكبرنژادهمسر سردار شهیدسید محمد جهان‌آرا

لطفا خودتان را معرفی كنید.

اهل تهران هستم. سال 1335 به دنیا آمدهام و در همین شهر بزرگ شده، درس خواندهام.

زندگی متلاطم شما تا چه مقطعی اجازه داد به تحصیلات خود ادامه دهید.

تا مقطع لیسانس. سال 1353 بود كه در رشته زیست شناسی دانشگاه ترتبیت معلم قبول شدم. از همان روزها راه زندگی ام را انتخاب كردم. دوست داشتم با مسائل عمیق اسلام آشنا شوم و نه مسائل سنتی آن. مسایل سنتی را در خانوادهام جا داشت. و از ابتدای زندگی با آن خو گرفته بودم. یك سال بعد یعنی سال 1354، چهار، پنج ماه هم زندان شاه را تجربه كردم. در زندان با خاله محمد آشنا شدم. مدتی با هم بودیم. از همین جا بود كه با افكار محمد و گروه «منصورون»[1] آشنا شدم.

از تجربه های زندان بگویید.

به نظرم زندان مدرسه بزرگی بود. حتی آن موقع شنیده میشد كه شاه گفته است: جوانهایی كه هیچ چیز نمیدانند، وقتی به زندان میروند آگاه میشوند. بعضی ها هم به طنز میگفتند: تنها حرف درستی كه شاه در سی و شش سال حكومتش زده همین جمله است!

چطور دستگیر شدید؟

یكی از روزهای آبان ماه سال 1354 بود. سال دوم دانشگاه بودم. در خیابان انقلاب (شاهرضای قدیم) نزدیك خیابان بهار با یكی از دوستانم كه از بچههایی نهضت آزادی بود قرار داشتم. یك دفعه چهار نفر آمدند و ما را از هم جدا كرده، بلافاصله همان جا بازجویی مقطعی كردند.

آنان شما را میشناختند؟

بله! از مشخصات اولیه من باخبر بودند. قبلا هم مرا شناسایی كرده بودند.

موقع دستگیری سند یا مدركی همراه شما بود؟

بله! اعلامیههای امام همراهم بود. آنان وقتی مطمئن شدند من صغرا اكبرنژاد هستم، مرا به طرف یك اتومبیل پژو سفید رنگ بردند و دستور دادند سرم را خم كنم تا چیزی نبینم و ندانم مرا به كجا میبرند.

شما را به كدام زندان بردند؟

به زندان كمیته مشترك ضدخرابكاری. حدود پنج ماه در سلول انفرادی بودم. البته بعد از دستگیریام، ماموران ساواك به خانهمان ریخته بودند و مدارك دیگری هم به دست آورده بودند.

شرایط زندان چگونه بود؟

در زندان بود كه هدف اصلی ام را بهتر شناختم. آگاهیهای بسیاری از نظر روحی و تقوا پیدا كردم. فرصت برای تفكر و اندیشیدن به راهی كه در زندگیام پیش گرفتهام مرا بیشتر از پیش مصمم كرد كه به مبارزه علیه حكومت خودكامه پهلوی ادامه بدهم و در این مبارزه از زیر سایه اسلام خارج نشوم. این موهبت بزرگی برای من بود.

بعد از زندان به دانشگاه برگشتید؟

بله! برگشتم دانشگاه. با این كه گارد دانشگاه مراقب دانشجویان زندان كشیده بود اما به فعالیت خودم ادامه دادم. به اعضای انجمن اسلامی دانشگاه پیوستم و در برنامههای مختلف، بخصوص تظاهرات در سطح دانشگاه علیه برداشتن حجاب شركت داشتم. این مبارزه دانشجویان جدی بود. آن روزها میخواستند مانع ورود دانشجویان محجب به دانشگاه بشوند. ما این مساله را به گوش بعضی از علمای محترم رساندیم و گفتیم كه برداشتن چادر به عنوان یك سمبل مطرح نیست، بلكه برای از بین بردن مذهب و دین و ایمان است.

ارتباط شما بعد از آزادی از زندان به جهانآرا چگونه بود؟

خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. ایشان در آن زمان دانشجوی رشته جامعهشناسی دانشگاه تهران بود. منتهی دانشگاه را رها كرده بود و همراه جهانآرا و دیگر بچه های گروه منصورون مخفی زندگی میكرد. ایشان در قراری كه در میدان توپخانه داشت دستگیر شده بود.

یكی، دو ماه آخر زندان را با هم در یك سلول سر كردیم. بعد از این كه اعتمادمان به هم جلب شد، از صحبتهای ایشان فهمیدم كه محمد و آقای محسن رضایی شاخه نظامی گروه منصورون را تشكیل میدهند. ایشان میگفت كه تقوا و مدیریت محمد در گروه منصورون شناخته شده است و رابطه من با گروه ریشه در تقوای محمد دارد. این گونه روحیهها در گروههای سیاسی- نظامی واقعا مفید است، زیرا بعضیها وارد گروه میشوند و گرایشهای خاص پیدا میكنند كه بیشتر ارضاء نفسشان است یا از قدرتطلبی درونشان خبر میدهد. ولی این خصوصیات نشان میداد كه محمد با این كه سن و سال زیادی نداشته، راه خودش را به خوبی پیدا كرده، ادامه داده و سختیهای كار گروهی را با پرورش زهد و تقوای درونش تحمل كرده است.

از زندان كه بیرون آمدم، در كنار فعالیتهای سیاسی،با محمد جهانآرا هم تماسهای تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران. مسائل روز را با ایشان مطرح میكردم و از نظراتشان استفاده میكردم.

اولین بار محمد جهانآرا را كجا دیدید؟

اوایل انقلاب بود. زمستان سال 1357. ایشان آمده بود تهران. من درباره ائتلاف گروههایی كه منجر به پیدایش سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد از ایشان سوالهایی كردم كه پاسخ دادند. در منزل یكی از دوستان با هم صحبت كردیم. همان طور كه گفتم قبلا تماسهای تلفنی داشتم. آن روز ایشان درباره حوادث خرمشهر و اختلافهای داخلی این بندر حرفهایی زد كه برای جمع تازگی داشت. البته ایشان پرسشهایی هم از وضعیت دانشجویان در سطح دانشگاههای تهران و انجمنهای اسلامی در جلسه داشت.

مساله زندگی مشترك كی مطرح شد؟

آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترك مطرح نبود. حرفهای ما درباره انقلاب و جریانهای سیاسی روز بود. موضوع زندگی مشترك نه در ذهن من بود و نه در ذهن محمد جا نیفتاده بود. او بعدها،یعنی اواخر مرداد ماه سال 1358 مساله ازدواج را مطرح كرد كه با توجه به ویژگیهای محمد كه بالاتر از همه آنها تقوای ایشان بود، قبول كردم. در این مدت این خصلت را به  طور روشن و بارز در وجود محمد دیده بودم، ولی محمد تقوای دیگری داشت. به همین خاطر با وجود مخالفت خانواده، ازدواج با ایشان را پذیرفتم. فكر میكنم بهترین انتخاب من در آن زمان همین بود. در همان روزهایی كه ارتباط داشتیم، از لحاظ آگاهیهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی از محمد درس زیادی گرفتم. برخوردهایش واقعا آموزش بود.

از روز خواستگاری بگویید.

محمد تقاضای خود را توسط یكی از دوستان به من گفت. مستقیم با خودم مطرح نكرد. و بعد خودش تنها آمد و با خانوادهام صحبت كرد. با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد در تبریز دانشجو رشته مدیریت بود و درس را رها كرده، به كارهای سیاسی پرداخته بود. از نظر خانوادهام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب كرده بودم.

مهریه شما چقدر تعیین شد؟

یك جلد كلامالله مجید و یك سكه طلا بود. محمد به شوخی میگفت: «با این طلاهایی كه برای مراسم ما خواهند خرید چكار كنیم؟» به او گفتم: «طرح این مساله كوچك كردن من است.»

محمد آن یك جلد قران را پس از ازدواج خرید و در صفحه اول جمله هایی نوشت كه هنوز آن را دارم. ایشان در جملهای نوشت: امیدم در این است كه این كتاب اساس حركت مشترك ما باشد و نه چیز دیگر كه همه چیز فناپذیر است جز این كتاب. حالا هر چند وقت یك بار، وقتی خستگی بر من غلبه میكند این نوشتهها را میخوانم و آرام میگیرم. البته آن یك سكه را هم بعد از عقد بخشیدم.

مراسم عقد چطور برگزار شد؟

ما عقدمان را سر مزار علی، برادر شهید محمد در بهشتزهرا جاری كردیم. خودمان دو نفر بودیم. یك روز بعد از ظهر بود. متعهد شدیم كه كمك و همكار هم باشیم. عقد رسمی هم با سادگی در منزل ما و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان خوانده شد. این شروع زندگی ما بود. هفته بعد از مراسم هم راهی خرمشهر شدیم.

علی برادر محمد چطور به شهادت رسیده بود؟

علی برادر بزرگ محمد بود كه قبل از انقلاب فكر میكنم حدود سال 1353 به دست ساواك دستگیر و زیر شكنجه شهید میشود. محمد علاقه زیادی به علی داشت.

در خرمشهر زندگی را چطور شروع كردید؟

محمد مشغله زیادی در سپاه و سطح شهر داشت. من هم كارم را كه تدریس بود در دبیرستان ایراندخت شروع كردم. البته سه ماه بیشتر نتوانستم تدریس كنم، زیرا مسؤولیت كتابخانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری ایشان زندگی كردیم. یك اتاق در اختیار ما بود و با خانواده محمد یك جا زندگی میكردیم. بعد از سه ماه به خانه دیگری كه متعلق به یكی از دوستان بود اسباب كشیدیم. آنجا منزل آقای قادری بود. در همان زمان آقای اكبری حاكم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت: «وام هم به شما تعلق میگیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانهای برای خودتان بسازید.» میدانست كه محمد مشكل مسكن دارد. محمد با من صحبت كرد و گفت:«من به خاطر كارم نمیخواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را میخواهم به دو نفر از عربهای خرمشهر بدهم كه واقعا مستضعف هستند و آنان را میشناسم.» محمد با طرح این موضوع میخواست موافقت مرا هم بگیرد. من حرفی نداشتم. زمین را تقسیم كرد و به آن دو نفر عرب خرمشهری داد.

محمد با آن همه مسؤولیت چطور به زندگی میرسید؟

قبل از جنگ، او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یك روز در میان به خانه بیاید و میآمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت كارهایش را با تلفن انجام میداد. فرصت این كه بتواند به مسائل جانبی منزل برسد، نداشت. بیشتر كارها به عهده من بود. این شیوه زندگی بنا به گفتهبچههای خرمشهر، الگویی شده بود و معتقد بودند كه زندگی مشترك ما مزاحمت كاری برای محمد ندارد و كمك هم میكند كه با آرامش بیشتر به كارهایش برسد. همین مساله باعث شده بود كه بچههای سپاه احساس كنند میتوانند زندگی مشترك خود را شروع كنند و چنین نیز كردند.

محمد درباره شروع جنگ با شما حرفی زده بود.

بله! با این كه زمان كمی را در خانه میگذراند ولی حرفهای زیادی بین ما ردو بدل میشد.

محمد شش ماه قبل از شروع جنگ درباره آن با من حرف زده بود. میگفت: عراقیها در مرز شلمچه تحرك نظامی دارند و تجهیزات نظامی آوردهاند و خود را برای حمله به ایران آماده میكنند. محمد این مسائل را به تهران گزارش میكرد ولی بنیصدرجواب داده بود كه این حرفها ذهنیت شما است و از حمله عراق به ایران خبری نیست.

برنامه محمد درباره این تحركات چه بود؟

او به همراه همكارانش شبانهروز به مرز میرفت و تحركات عراق را زیر نظر داشت. بنیصدر هم خبرها را قبول نمیكرد. محمد با شهید رجایی هم در ارتباط بود. حتی یك بار خود من كه به تهران آمدم با همسر شهید رجایی درباره موضوع خرمشهر صحبت كردم. اما تلاشهای آقای رجایی هم تأثیری در بنیصدر نداشت. آن روزها تجهیزات كمی در سپاه خرمشهر بود. محمد فقط میتوانست دورههای رزمی را برای نیروهای سپاه فشردهتر و بیشتر كند و آنان را برای مقابله آماده كند. حتی یك بار محمد راهپیمایی بزرگی در خرمشهر به راه انداخت كه عربها هم در آن شركت كردند. این تظاهرات به نوعی نمایش آمادگی بود. اما در برابر تجهیزاتی عراق كه در مرز مستقر كرده بود چیزی نبود. آنچه محمد میكرد از دیانت و غیرت دینیاش بود. (ادامه دارد)

 



طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ