تبلیغات
خاکیان افلاکی - عمل مورد قبول
خاکیان افلاکی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 آبان 1390 توسط محمد طهماسبی

عمل مورد قبول

درشهربصره زن فقیرعلویّه ای بود و چهار دختر داشت كه همه ازنهایت

تنگدستی بی غذاولباس بودند.

ایام عید كه شد دختركوچكش گریست وگفت:ای مادر!آیا ممكن است دراین ایّام عید ما بیچارگان از نان جو سیرشویم؟

مادر از حال زارشان گریست و ازخانه بیرون آمد تا شاید نانی برایشان بدست آورد.از اتفاق به درخانه قاضی شهربه نام ابوالحسین آمد و شرح حال خود را به قاضی گفت كه من علویه ای فقیرهستم و چهار دخترمسكین دارم نظربه كار ما كن و بدان كه فردای قیامت بازپرسیده خواهی شد.مبادا حقوق اهل بیت را به عقوق بدل كنی.

قاضی از روی محبّت و تكریم گفت:فردا بیا آنچه شایسته است كوتاهی

نخواهم كرد.

علویه به خانه برگشت و وعده ی احسان را به دختران بازگو نمود.

یكی از آنان گفت:ای مادر!اگر قاضی به تو چند درهم نقره بدهد برای من چه می خری؟

گفت:چه می خواهی؟

دخترگفت:مقداری پنبه می خواهم که ریسمان کنم و پیراهنی بدوزم.

دختر دیگرگفت:از آن هنگام که پدرم مرده آرزوی نانی که دربازار پخته می شود و پدرم می آورد دارم.چه شود اگر قرص نان بازاری برای من بخری؟

دخترکوچک گفت:مادر!من هم قرص نان بازاری می خواهم،قرص درستی.

صبح كه شد مادر باشتاب به سوی خانه ی قاضی رفت و آن جا گوشه ای نشست تا مردم متفرّق شدند.پس از آن گفت:ای قاضی!من آن علویه ای هستم كه دیروز به من وعده ی احسان دادی.

قاضی بر او فریاد زد و سپس به غلامان خود دستور داد او را بیرون كنند.

علویه با گریه و ناله و خاطری شكسته بیرون آمد و با خود ناله می كرد و می گفت:چه بگویم با فطمه دختركوچكم وچه بگویم با زینب دختر بزرگ خود كه امیدوار و دلبسته ومنتظرمنند؟با چه رو به ایشان برگردم و با چه زبان از آنها عذربخواهم؟

پس گفت:خدایا گمان مرا باطل مكن،من به توحال خود را شكایت می كنم و از تو حاجت خود را می طلبم به درستی كه تو برهرچیزی توانایی.

دراین حال سیدوك نام مجوسی درحالت مستی سواره بر او گذشت،صدای گریه وناله ی آن علویّه را شنید،درعالم مستی گمان نمود كه سرود می خواند.گفت:چه صدای تو خوش است و چه قلبت دردناك.تو را چه می شود؟

سیّده گمان نمود كه او هوشیار و مسلمان است،شرح حال خود را به او بازگفت.

مجوسی به غلامان خود دستور داد او رابه خانه بیاورند.در خانه صندوقی بیرون آوردند كه درآن چهارصد اشرفی و پنج دست لباس بود و به سیّده گفت:این از آن تو و دختران تو است.

علویه به آن مجوسی دعا كرد و رفت.هنگامی كه دختران لباس و پول را دیدند آنها هم به مجوسی دعا كردند و گفتند:خدا او را در قصر های بهشتی ساكن گرداند و او را از اولیاء و محبّین خودش سازد.

درهمان شب قاضی درخواب دید كه گویا داخل شد درفضای بوستان،و قصر های دلكش را دید.خواست كه داخل آن كاخها شود،صاحب رضوان نگذاشت.قاضی گفت:چرا مرا از داخل شدن منع می نمایی؟

گفت:این منزل و ماوای تو بود اگر رفع پریشانی آن علویّه را می نمودی و لكن ازخلف وعده و تغیّركه ازتو سر زد،این نعمت هم تبدیل گردید و به سیدوك مجوسی داده شد.

قاضی هراسان ازخواب بیدارشد و سراسیمه به خانه ی مجوسی آمد و از او پرسید:چه كارخیری ازتو سر زده است؟

مجوسی گفت:من هفت روزاست كه مست هستم و ازخودم هیچ خبری ندارم.

قاضی گفت:نه چنان است،فكری بكن و تامّلی بنما.

چون مجوسی چیزی به خاطرش نیامد،غلامان وخادمان به او گفتند:تو به آن سیّده چهارصد اشرفی و پنج دست لباس دادی.

قاضی گفت:آیا ثواب این عمل خیر را به من می فروشی به ده هزار اشرفی؟

مجوسی پرسید:غرض از این معامله چیست؟

قاضی خواب و سرگذشت خود را با آن زن بیان کرد.

مجوسی گفت:ای قاضی!بسیارکم است که عمل مورد قبول درگاه ایزدی واقع شود.حالا که دانستم این کارمن مورد قبول واقع شده،چگونه آن را با مال دنیا مبادله کنم؟دست خود را به من ده تا شهادتین گویم و مسلمان شوم.

پس شهادتین گفت و اسلامیش نیکو شد و علویّه را طلبید و دارایی خود را با او نصف کرد،نیمی از آن به او داد(1).

_________________________________________________

1- داستانهای اخلاقی،ص85




طبقه بندی: داستان های عبرت انگیز، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

وبسایت رسمی دغدغه

ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ____ _ ابزاروبلاگ


 
قالب وبلاگ